|
دوست خوبم می خواستم قلبم رو بهت هدیه کنم
جمعه هشتم آبان 1388
سلام دوست خوبم: می خواستم قلبمو بدم بهتو دردتو ازت بگیرم اما وقتی رفتم سراغ قلبم دیدم که خیلی کمه هیچ خیلی داغونه حتی از رو کردن تنها چیزی که واسم مونده خجالت زده شدم... نتونستم بیام جلو سرم انداختم پایین اون گوشه موشه ها یه جایی خودمو قایم کردم که چشام به چشات نیوفته اون زمان بود فقر وجودمو احساس کردم...
پی نوشت : تا اسم فقر که میاد همه ماها یاد آدمای بی پول و بی کس می افتیم که واسه نون شبشون محتاج دست کمکی از طرف یه آدم خوب و شریف هستن ...ولی قافل از این که همون آدم شریف چقدر فقیر تره البته نه فقر مادی بلکه فقر معنوی!!! نمی خوام بگم منم جز اون آدمای شریف و خوبم نه ولی در حد توانم تا جایی که تونستم هرجور که بوده هرکسی که به من رو انداخته روشو زمین ننداختم... و حالا من من فقیر بودنمو احساس کردم و بزرگترین لطمه ای که می تونست بهم وارد بشه وارد شد نمیدونم تا حالا اینو که مثه یه تبل تو خالی باشین رو احساس کردین یا نه؟ یه چیزایی تو این مایه هااا حس از درون تهی و خالی بودن!(وحشتناکه) انگار هیچی نیستی با وجود اینکه میدونی توام یه انسانی با تمام حقوقی که به انسانها و آدم ها میدن یا همون حقوق بشر. باشی ولی احساس نبودن خفت کنه... یه واقعییت با یه احساس متضاد و مخالف درونی... جنگ روان انسان و حقیقت های جهان! مزخرفه همه چی مزخرفه غیر قابل تحمل دوس نداری تحمل کنی ولی مجبوری دوس نداری زندگی کنی ولی بازم مجبوری... زندگی امروزه ی ما همش داره روی پاشنه ی اجبار می چرخه از سیاست بگیر تا همین عشق و عاشقی حتی عشق و عاشقیمونم رو حساب اجبار تموم میشه مجبوری یکی رو از ته دلت دوست داشته باشی تا توی این روزگاره بی مهر و محبت از طرف مقابلت دوست داشته بشی... می گم مزخرفه باور نمی کنید. این روزا واسه اینکه حتی ما رو دوس داشته باشن باید دروغ بگی حق و نا حق بکنی دل آدما رو آسون بشکنی که چی؟ محبوب باشی! آخه این چه جور شه؟ ******************************************* میدونید چرا اینو می گم چون این دردا رو کشیدم با کسایی بودم که واسه اینکه پیش کسی محبوبیتی که من دارمو بدست بیارن منو شخصیتمو حضورمو خورد و زیر پاهاشون له کردن و به خواستشون رسیدن... به پاش آبرو بردن... دروغ ...تهمت ... افترا... هر خوصیتی که بده رو تو وجود و ظاهرشون ظاهر کردن...حالا اینا چه ربطی بهم دارن؟ اگه می گم توی وجودم فقر وجودمو احساس کردم واسه اینه چون همه ی اینا باعث سرخوردگی و گوشه گیری من شد باعث به وجود اومدن این احساس دردآور تو زندگیم شد مثه آدمی که توان و قدرت برداشتن یه سنگ بزرگ رو داشته باشه ولی حوصله و توان روحی این کارو نداشته باشه منم الان خیلی دوست دارم به دوستم که مریضه کمک کنم چون کلی امید و روحیش رو باخته می خوام برم جلو بهش روحیه بدم که می تونه با این سرطانی که همه خندهاشو رو لباش خشکونده مبارزه کنه ولی تا یه قدم میام جلو کم میارم میبینم که من الان خودم خیلی بدتر از اونم روح و روان من الان خیلی داغونتر از اونه... چه طور میتونم به یکی مثله خودم کمک کنم؟؟؟
میلاد امام هشتم ما شیعیانه اول ولادتشونو بهتون تبریک میگم و بعد شما رو به حرمت و بزرگی این مام قسم میدم واسه همه مریضا دعا کنید! خالصانه و بی ریا دعا کنید! یکی از بهترین شخصیتای زندگیم دوستم کسی که باهم هم قدم بودیم هم قسم بودیم پیمان خواهری باهم بسته بودیم و دارم از دست میدم واسش دعا کنید
ع-ش-ق...من و تو = مـــــــــا
دوشنبه چهارم آبان 1388
می توان سخن گفت ازطلوع زیبایی ها... از غروب غم ها ... از شروعی دوباره... از تولدها... از بودن ها... شدن ها و رفتن ها از حرف های ناگفته از تمامی بغض هایی که همچون خنجر در جاده های کلمات و حرف های دل فرو رفته شده... آری می توان گفت از هر آنچه تا به امروز سر به مهر مانده است. از هر آنچه که دلت می خواهد سخن بگو... این نوای دل من است که ز آن می پرسم دل من از که میخواهی بگویی؟ از چه دلتنگی؟ و بر کدامین هجر اشک میریزی؟ من عاشقم! می خواهم از عشق بگویم. می خواهم از دلتنگی هایم برای او بنویسم و من می خواهم برای هجر یار اشک بریزم. که اکنون یار زمن جدا و من ز او جداترم ... هیچ یک از این ثانیه ها درد مرا نفهمید ساعت ها مرا در تنهایی خود در خود شکستند و روزها مرا در سکوت خود مهو کردند...و این روزمردگی زندگی سرد من است کنار آن عشق کنار همان عاشقی و دیوانگی جنون آور از که برای که بگویم؟ از بی وفایی برای وفا؟ از طعم تلخ جدایی برای وصال؟ از عاشق برای معشوق؟ از درمان برای درد؟ از تولد برای مردن؟ از شب های سردرگمی برای روزهای پیدا؟ وای نمیدانم! ای داد که دادرسی نیست که مرا در این تگنا بفهمد...
من عاشقم! ای عشق مرا بفهم زمانی که می گویم دوستت دارم... من عاشقم! ای عشق مرا بفهم زمانی که می گویم ز تو تاب دوری ندارم... من عاشقم! ای عشق مرا بفهم زمانی که می گویم من عاشقم... مرا بفهم که هیچ کس مرا نفهمید!!! *************************************************
یک کلام
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
"حـــــــتی لیـاقــت مــرگ را نـــداشــتــم"
امروز از تو خواستم از صمیم قلب که مرا فراموش کنی عشقم را خاطراتم را وجودم را و حتی بودنم را خواستن این جدایی از سوی من برابر با مرگ من بود چندیست که به جدایی می اندیشم امروز... آه ! امروز برتمام خواسته هایم و روی دلم و آن قلب مملو از دردم پا گذاشتم و از ته گلویم با صدایی گرفته سنگین ترین حروف دنیا را بر زبان آوردم. جیم.دال.الف.یا.ی... جدایی!
من از رفتنم گفتم و تو گفتی بمان...من از بی سنگر بودنم گفتم تو گفتی من میتوانم سنگر نداشته ات باشم. من از غم هایم شماردم تو از شادی ها گفتی... من از ناتوانی هایم گفتم و تو از توانمندی هایم... من بسیارهااااا گفتم و تو از لحظه های اندک من... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. یه مدتی نیستم زیاد طول نمی کشه زود برمیگردم پ.ن. واسه همه مریضا دعا کنید پ.ن. التماس دعا در پناه حق فعلا
|
|